سفارش تبلیغ
اسكو آنلاين | حكايات زيبا

عارفانه ، حكايت،ملانصرالدين، ننه قمر،داستان راستان ، پائولو ، شهید مطهری ،



نيش عقرب
روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند. او تصمیم گرفت عقرب را

نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد. مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب

بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد. رهگذری او را دید و پرسید: "برای چه

عقربی را که نیش می زند، نجات می دهی؟" مرد پاسخ داد: "این طبیعت عقرب

است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم." چرا باید مانع عشق

ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟

*** عشق ورزی را متوقف

نساز. لطف و مهربانی خود را دریغ نکن، حتی اگر دیگران تو را بیازارند...

فراموش نکن مهربانی در ذات توست...! ***
 
مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟
هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع،
 در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي
 را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم
...

ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت
 و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن
... 

روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي
 مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را
 در آن چپانده بود


ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم
ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش
... 

من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم

کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟

هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟

بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!! 
ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟
گفتم: نه

گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟
گفتم نه
گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟
گفتم: نه !
گفت: اصلا عاشق بودي؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟

گفتم: نه !

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟

با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!!


ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ....


حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.


ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟

جواب دادم: نه !

ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني

 


هر 60 ثانيه اي رو كه با عصبانيت، ناراحتي و يا ديوانگي بگذراني، از دست دادن يك دقيقه
 از خوشبختي است كه ديگر به تو باز نميگردد


زندگي كوتاه است، قواعد را بشكن، سريع فراموش كن، به آرامي ببوس، واقعاً عاشق باش،
بدون محدوديت بخند، و هيچ چيزي كه باعث خنده ات ميگردد را رد نكن


 
زن و مرد واقعي


میگویند  وقتی رضا شاه تصمیم گرفت بانک ملّی را تأسیس کند برای بازاری ها پیغام فرستاد که
 از بانک ملّی اوراق قرضه بخرند. هیچکدام از تجّار بازار حاضر به این کار نشد. وقتی خبر
 به خانم فخرالدّوله، مالک بسیار ثروتمند، خواهر مظفّر ادین شاه  و مادرمرحوم دکتر امینی
 رسید به رضاشاه پیغام فرستاد  که مگر من مرده ام که می خواهی از بازار  پول قرض
 کنی ؟ من حاضرم در بانک ملّی سرمایه گذاری کنم. و به این ترتیب بانک ملّی با پول خانم
 فخرالدّوله تأسیس شد.

یکی از قوانینی که در زمان رضا شاه تصویب شد قانون روزهای تعطیلی مغازه ها و ادارات بود.

به این ترتیب هر کس به خواست خود و بدون دلیل موجّهی نمی توانست مغازه اش را ببندد.

روزی رضاشاه با اتوموبیلش از خیابانی می گذشت  که متوجّه شد مغازه ای بسته است. ناراحت شد

و دستور داد که صاحب آن مغازه را پیدا کنند و نزد او بیاورند. کاشف به عمل آمد که صاحب

مغازه  یک عرق فروش ارمنی است. آن مرد را نزد رضاشاه آوردند. شاه پرسید:   پدر سوخته

چرا مغازه ات را بسته ای؟ مرد ارمنی جواب داد قربانت گردم امروز روز قتل

مسلم بن عقیل است و من فکر کردم صلاح نیست دراین روز عرق بفروشم.

شاه دستور تحقیق داد و دیدند که حقّ با عرق فروش ارمنی است. آنوقت

رضا شاه عرق فروش را مرخص کرد و رو به همراهانش کرد و گفت:

"در این مملکت یک مرد واقعی داریم آنهم خانم فخر الدوله است و یک مسلمان واقعی داریم
آنهم قاراپط ارمنی است.
 
احمق ترين دزدان



احمق ترین دزدان جهان



حمق‌ترین دزدان جهان

معمولا همه ما با شنیدن نام دزد دچار رعب و وحشت می‌شویم.

دزدها بیشتر اوقات چه در فیلم‌ها و کتاب‌ها و چه در واقعیت انسان‌های خشن و حیله‌گری هستند که به راحتی در چنگال قانون گرفتار نمی‌شوند. سارقان حرفه‌ای بسیاری هستند که به دلیل خطرناک بودن،

نام و آوازه‌شان در جهان پیچیده است. اما در این بین، نام گروه دیگری از افراد هم در فهرست سارقان

جهان جای دارد، البته نه به عنوان یک دزد حرفه‌ای، بلکه به عنوان احمق‌ترین دزدان جهان که یا به کاهدان زده‌اند یا به دلیل تصمیم‌گیری‌های نه چندان عاقلانه‌شان، در چنگال قانون گرفتار شده‌اند.

 

دزدی از بانک تعطیل

ساعت 11:40 دقیقه صبح بود که کریستوفر آلن کوچ 28 ساله  سوار بر خودروی خود جلوی بانک سیتی‌زن  نورترن توقف کرد و بعد آهسته به طرف پارکینگ بانک پیچید و چند دقیقه‌ای در همان جا در ماشینش

نشست. کریستوفر مرتبا به ساعتش نگاه می‌کرد و منتظر بود تا ثانیه‌ها هر چه زودتر سپری شوند.

ساعت 12:01 دقیقه که شد، جوان در حالی که دستکش به دست داشت و کلاه اسکی روی سرش

گذاشته بود، از خودرواش پیاده شد. ظاهرش بسیار عجیب بود و از تفنگی که در دست داشت، معلوم

بود که می‌خواهد از بانک سرقت کند. از این رو یکی از کارمندان بانک وقتی دید او در حال نزدیک شدن به

بانک است، سریعا گوشی تلفن را برداشت و با پلیس ایالت پنسیلوانیا تماس گرفت.  کریستوفر به در

بانک که نزدیک شد، خواست وارد شود اما نکته جالب اینجا بود که در بانک باز نمی‌شد و وقتی چشمش

به کاغذی که روی در بانک چسبانده شده بود، افتاد، چشمانش از تعجب گرد شده؛ چراکه او بعد از ساعت اداری دست به سرقت زده بود و حتی پیش از دزدی به خودش زحمت نداده بود که ساعات باز بودن بانک

را چک کند. با رسیدن ماموران، هرچند دزد بی هوش و حواس پا به فرار گذاشت اما هنوز به در پارکینگ نرسیده، به اتهام حمل غیر قانونی اسلحه و اقدام به دزدی دستگیر شد.

 

دزد و قهرمان شمشیر بازی!

ویرجین اوجلاکی 23 ساله - قهرمان شمشیر بازی المپیک اهل گرجستان- در حال تمرین کردن و شمشیر

زدن بود که ناگهان  چشمش از پنجره خانه به حیاط افتاد. او مرد غریبه‌ای را دید که یواشکی در حال وارد

شدن به خانه است. پال ناگی  بی خبر از اینکه به کجا آمده، به آرامی در حال باز کردن در خانه شمشیرباز

بود که ناگهان تیغ بلند و تیزی را مقابل خود مشاهده کرد و چند ثانیه‌ای بیشتر طول نکشید که با یک حرکت سریع قهرمان المپیک سارق 43 ساله به سینه دیوار چسبید و وقتی شمشیر را روی گلویش دید، دیگر

جرات نکرد که یک لحظه هم تکان بخورد. اوجلاکی با یک دست شمشیر را زیر گردن دزد گرفته بود و با

دست دیگر، شماره پلیس را گرفت و 20 دقیقه بعد پلیس به محل حادثه رسید و دزد بخت برگشته را

دستگیر کرد. جالب اینجاست که صاحبخانه درباره دستگیری سارق گفت: «من با دیدن دزد اصلا نترسیدم.

از آنجایی که هفته بعد مسابقه دارم تمرین خوبی با سارق خانه ام داشتم.»

 

دزدی از باشگاه کاراته‌کاها

کریستین گاراس، از قهرمانان کاراته در سال 2008 تصمیم گرفت تا قسمتی از محل زندگی‌اش را تبدیل به باشگاه ورزشی کند و از این رو تمام کاراته کاهایی که کمربند مشکی داشتند، به باشگاه ورزشی گاراس آمدند که در آنجا تمرین کنند. تا اینکه یک روز دزد بخت برگشته‌ای که از همه‌جا بی‌خبر بود و نمی‌دانست

که صاحب این باشگاه کیست و چه کسانی در آنجا ورزش می‌کنند، مخفیانه وارد ساختمان شد.  دزد دقیقا زمانی دست به دزدی زده بود که همه مردها در حال تمرین بودند. البته او اصلا به اینکه تا چه اندازه خطر

کرده، هیچ توجهی نداشت و بعد از دزدیدن یک لپ تاپ، دو دوربین دیجیتال و تعدادی دیگر از اشیای باارزش داخل باشگاه خواست فرار کند که ناگهان گاراس با دیدن غریبه ساک به دست شستش خبردار شد که از باشگاهش سرقت شده و از این رو بدون معطلی به طرف غریبه حمله کرد.  وقتی صدای داد و بیداد در

باشگاه پیچید، بقیه مردها هم از ماجرا خبردار شدند و دزد بیچاره وقتی دید که چندین مرد کاراته‌کا با کمربند  مشکی به طرفش می‌دوند، اشیای مسروقه‌اش را همان جا رها کرد و خواست پا به فرار بگذارد که از بخت

بد تا می‌توانست کتک خورد و تا رسیدن پلیس دست بسته او را نگه داشتند. وقتی پلیس به باشگاه

ورزشی گاراس رسید، او رو به ماموران کرد و گفت: «فکر نمی‌کنم که این دزد بعد از این خیال سرقت به

سرش بزند؛ چرا که امروز خیلی ترسیده بود.»

 

الو... پول توی صندوق هست؟

سال 2008 صندوقداری از یکی از فروشگاه‌های شهر اونتاریو به خاطر تلفن مشکوکی که به او شده بود، با پلیس تماس گرفت و کمک خواست. چند دقیقه پیش از این تماس، دانیل گلین 40 ساله با فروشگاهی که سوزان سیمسون در آن به عنوان صندوقدار کار می‌کرد، تماس گرفت و از او پرسید که آیا در صندوق به

اندازه کافی پول هست که او برای دزدی به آنجا بیاید یا نه؟ و با این تلفن مشکوک سوزان که به شدت

ترسیده بود، بدون معطلی ماموران را در جریان گذاشت و طولی نکشید که یک ماشین پلیس جلوی در فروشگاه توقف کرد. گلین در حال نزدیک شدن به فروشگاه بود که یکی از ماموران به او مشکوک شد و دستگیرش کرد. در جریان بازجویی‌ها معلوم شد که مظنون دستگیر شده، همان مردی است که تلفنی

از صندوقدار سراغ مقدار پول‌های موجود در صندوق را گرفته بود. جالب اینجاست که دانیل گلین پیش از

این هم دو بار دیگر با همین روش دست به دزدی زده و البته موفق هم شده بود؛ البته این فکر بکرش

بالاخره او را به دام انداخت.


دزد و پیرزن شجاع

ساعت سه صبح بود که هتی مایرز 95 ساله اهل اوکلاهاما با صدای شکسته شدن شیشه در ناگهان از

خواب پرید. به نظر می‌رسید که یک نفر به عمد شیشه را شکسته. با صداهایی که به گوش می‌رسید،

پیرزن مطمئن شد که پای یک دزد در میان است. او که تنها زندگی می‌کرد، خیلی ترسیده بود و

نمی‌دانست باید چه کار کند. همان طور که در تخت نشسته بود، به اطرافش نگاه کرد و چشمش به پیچ‌گوشتی کنار پنجره افتاد. آن را برداشت و سریع از جایش بلند شد و به طرف در رفت. به محض اینکه

هتی از پله‌ها پایین آمد، اولین چیزی را که دید  دست‌های رابرت هارسلی  بود که هنوز تلاش می‌کرد از

بیرون در را باز کند. در همین موقع مادر بزرگ 95 ساله بدون اینکه ثانیه‌ای معطل کند به طرف دزد رفت و

پیچ گوشتی را محکم به دست او که به دستگیره چسبیده بود، فرو کرد. صدای فریاد هارسلی 46 ساله

در سکوت نیمه شب تمام محله را پر کرد و پیرزن تنها به یک ضربه رضایت نداد و چندین بار با پیچ‌گوشی ضربه‌های محکمی به دست هارسلی بیچاره زد و از ترس اینکه فرار نکند، همان‌طور که به دزد حمله

می‌کرد، فریاد می‌کشید و کمک می‌خواست. وقتی پلیس به محل حادثه رسید، دست‌ها و ساعد رابرت هارسلی غرق در خون بود. به این ترتیب حمله پیرزن شجاع باعث دستگیری دزد خانه‌اش شد. هارسلی

در دادگاه به جرم سرقت درجه یک به زندان محکوم شد.

 

دزد خواب آلود

مارتین استیونز برای چند مورد دزدی تحت تعقیب بود؛ اما او هر بار از دست قانون فرار می‌کرد تا اینکه یک

روز بعد از دزدیدن پول و جواهرات بسیار ، تصمیم گرفت به خاطر این موفقیت برای خودش جشن بگیرد.

بعد از اینکه با پول‌های دزدی خوراکی‌های گران‌قیمت خرید و همه آنها را نوش جان کرد، پشت فرمان

ماشین، بی خبر از اینکه چه سرنوشتی در انتظارش است خوابش برد.  عابرانی که از کنار ماشین مارتین

رد می‌شدند با دیدن مردی که در خودرویش به خواب رفته، نگران شده و پلیس را در جریان گذاشتند. تا

اینکه ماشین پلیس کنار خودروی سارق متوقف شد. دزد هنوز در خواب بود و نمی‌دانست که خوابیدنش

چه ماجراهایی را رقم زده است. دو مامور پلیس به طرف ماشین مورد نظر رفته و او را از خواب بیدار کردند. سارق جواهرات وقتی چشم هایش را باز کرد، نمی‌توانست آنچه را می‌بیند، باور کند. دو مامور پلیس بالای سر او ایستاده بودند. ناگهان مارتین به یاد اموال مسروقه‌ای که در ماشین داشت افتاد. ماموران از او

خواستند تا کارت شناسایی‌اش را نشان دهد و وقتی از هویت او مطلع شدند باورشان نمی‌شد که یکی از سارقان تحت تعقیب را به همین راحتی دستگیر کرده اند.

 

هویت من این است

تا به حال شنیده‌‌اید که یک سارق اسم خود را در صحنه جرم بنویسد؟ پیتر آدیسون زمانی که برای دزدی

وارد ساختمان اردوی کودکان شد، تنها به خاطر همین یک اشتباه احمقانه دستگیر شد.  بعد از اینکه

گزارش دزدی از ساختمان اردوی کودکان در شهر چشیر انگلستان به دست پلیس رسید، گاریس وود - کارآگاهی که برای بررسی این موضوع و پیدا کردن سارق به محل مورد نظر اعزام شده بود- به دقت شروع

به بازرسی از محل کرد تا سرنخی از دزد به دست آورد که ناگهان چشمش به نوشته بالای پوستری افتاد

که به دیوار چسبیده بود. با ماژیک سیاه رنگی روی دیوار نوشته شده بود «پیتر آدیسون اینجا بود» و این،

اولین سرنخ از سارق فراری بود. کارآگاه وود وقتی اسم مورد نظر را وارد رایانه کرد، پرونده‌ای با همین نام به دست آورد و به راحتی توانست دزد 18 ساله را دستگیر کند. جالب اینجاست که جوان سارق نام گروهش

را هم روی دیوار نوشته بود و همین باعث شد تا یک باند از جوانان سارق انگلیسی دستگیر و متلاشی

شود.

 

حضور در دادگاه با ماشین دزدی

جونز کوپر 37 ساله به اتهام دزدیدن خودرو پورشه کاریرا به ارزش 125 هزار دلار، به دادگاه اظهار شد تا

به پرونده‌اش رسیدگی شود. روز دادگاه او سوار بر ماشین لکسوس اس یو وی جلوی در دادگاه که رسید،

توقف کرد و بعد از پارک خودرو، در حالی که سوئیچ آن را در دست داشت از ماشین پیاده شد. همه او را

با تعجب نگاه می‌کردند، چرا که  تیپ و قیافه جونز کاملا مثل اهالی سانفرانسیسکو بود. چند سگ داخل ماشین او بود و هنگامی که جونز خواست پیاده شود، بدون اینکه توجهی به سگ‌ها بکند، در را بست و به طرف دادگاه رفت.  این رفتار جونز شک پلیس را برانگیخت و از آنجایی که او در دزدی خودرو سابقه داشت

و دادگاهی هم که قرار بود در آن شرکت کند، برای رسیدگی به یکی از پرونده‌های دزدی‌اش بود،

مشخصات خودروی لکسوس مورد بررسی قرار گرفت. وقتی ثابت شد که خودروی جونز مسروقه است،

دیگر هیچ شکی برای متهم بودن او وجود نداشت.

 

ماسک ماژیکی

ریکی لی کالیچون 45 ساله از اهالی ایندیانا بود که گاه و بیگاه برای تفریح دست به دزدی می‌زد. یک روز

فکر احمقانه‌ای به سر کالیچون زد. او ماژیک مشکی را گرفت و شروع به کشیدن آن روی سر و صورتش

کرد. بعد شمشیری را که در خانه‌اش بود، در دست گرفت و به سراغ همسایه‌اش رفت و بی‌آنکه در بزند،

وارد خانه شد و شروع به تهدید کردن اعضای خانواده همسایه کرد.  صدای داد و فریاد چند مرد از بیرون

خانه به گوش می‌رسید. عابرانی که در حال گذر از آنجا بودند با شنیدن صدا فورا پلیس را در جریان

گذاشتند و وقتی ماموران پلیس وارد خانه مورد نظر شدند، کالیچون بین پله‌های طبقه اول و دوم - در

حالی که اموال مسروقه را زیر بغلش زده بود- شمشیر به دست از پله‌ها پایین می‌آمد که ناگهان با دیدن ماموران خواست دوباره به طبقه بالا برود که یک پلیس دیگر پشت سرش سبز شد و بالاخره به دام افتاد.

 

دزدی در شومینه

فرانک مولار از جمله دزدهای باسابقه کالیفرنیا بود که گاه و بیگاه دستگیر می‌شد و پس از گذراندن دوران حبس، دوباره دست به دزدی می‌زد. یک روز فرانک تصمیم گرفت از یک خانه سرقت کند. او نقشه دقیق و حساب شده‌ای کشید و پیش خودش فکر کرد اگر از شومینه وارد شود، به راحتی و بدون هیچ سر و

صدایی می‌تواند وارد ساختمان مورد نظر شود. مولار بعد از اینکه دزدکی به پشت بام خانه رفت، سرش

را داخل لوله شومینه کرد و دست‌هایش را به اطراف دیوار گرفت و بعد سعی کرد تا تمام بدنش را وارد لوله

کند. او آهسته آهسته پایین آمد و درست وقتی سرش از شومینه بیرون آمد و توانست اتاق پذیرایی را

ببیند، تمام بدنش داخل لوله گیر کرد و دیگر نتوانست تکان بخورد. افراد حاضر در خانه به محض دیدن

مولار، با پلیس تماس گرفتند و دزد بیچاره بار دیگر دستگیر شد.

موش مردگی هنگام دزدی

در یکی از نیمه‌های شب سال 2008 اهالی یکی از محله‌های بورجاست - شهر کوچکی خارج از والنسیا

در اسپانیا- صدای باز و بسته کردن در مغازه‌ای را شنیدند. آن موقع شب بسیار عجیب بود که صاحب مغازه بخواهد وارد آنجا شود، از این رو همسایه‌ها که حسابی به ماجرا مشکوک شده بودند، پلیس را در جریان گذاشتند و چند دقیقه‌ای طول نکشید که ماموران پلیس به همراه صاحب مغازه در محل مورد نظر حاضر

شدند. یکی از مامورها پیش از اینکه در مغازه باز شود، نور چراغ قوه‌اش را از شیشه ویترین به داخل

انداخت و ناگهان صورت مردی را دید که مخفیانه  خم شده و در حال نگاه کردن به بیرون و افرادی است

که دور مغازه جمع شده‌اند. دزد با دیدن ماموران از در پشتی مغازه پا به فرار گذاشت و مستقیم به طرف

سالن برگزاری مراسم تشییع رفت و در تابوتی که آنجا بود، دراز کشید و خودش را به مردن زد. ماموران

وارد سالن مراسم که شدند، همه جا را خوب به دقت بازرسی کردند و یک پلیس آرام آرام به سمت تابوتی

که از دور به نظر می‌رسید جنازه‌ای در آن باشد، رفت. به تابوت نزدیک شد و وقتی داخلش را دید با دیدن

جنازه بسیار تعجب کرد زیرا مرده‌ای که در تابوت دراز کشیده بود، لباس کهنه به تن داشت و نفس

می‌کشید. دزد باهوش فکر می‌کرد که با این کار می‌تواند از دست قانون فرار کند، اما اشتباه می‌کرد و

بعد از دستگیری تنها ارفاقی که به او شد، این بود که مقامات مسوول نام او را فاش نکردند تا مبادا کسی

این دزد احمق را بشناسد.

 

دزدی که پایش سر خورد

ژانویه سال 2008 بود و همه فروشگاه‌های میشیگان بسیار شلوغ بودند و همین، فرصت خوبی برای

سارقان فروشگاه‌ها ایجاد می‌کرد که هر چه دلشان می‌خواهد به جیب بزنند. فروشگاه وسترن میشیگان

از گزینه‌های خوب برای دزدها بود و از این رو در نهم ماه ژانویه جرالد اندرسون که معمولا در شلوغی‌ها به دزدی می‌رفت، وارد فروشگاه شد. چرخی زد و در میان وسایل فروشگاه چند چاقوی شکار که 300 دلار

قیمت داشتند، نظرش را بسیار جلب کرده بود. جرالد بعد از اینکه مطمئن شد هیچ‌کس متوجه او نیست، چاقوها را برداشت و آنها را زیر لباسش پنهان کرد و به طرف در خروجی حرکت کرد. اما در همین هنگام

جرالد متوجه شد که یک نفر او را صدا می‌زند و شستش خبردار شد که مامور فروشگاه به او مشکوک

شده. قدم هایش را تند کرد تا هر چه زودتر از فروشگاه خارج شود که ناگهان پاهایش سر خورد و محکم

به زمین خورد. از آنجایی که این سارق نگون بخت چاقو‌ها را زیر پیراهنش پنهان کرده بود، وقتی زمین

خورد، تیغ تیز چاقوها در شکمش فرو رفت. دورتا دور سارق پر بود از آدم‌هایی که با تعجب او را نگاه

می‌کردند و وقتی نگهبان پیراهن او را بالا زد، همه ماجرا روشن شد و به این ترتیب سارق بخت برگشته

را که البته متهم شناخته  شد، برای مداوا به بیمارستان منتقل کردند.

 

 
ارزش واقعی انسان


ارزش واقعی انسان به چیست؟

این کلام از جناب علامه نقل به مضمون است.

علامه محمد تقی جعفری ـ رحمت‌الله ­علیه ـ می­‌گفتند:

برخی از جامعه ­شناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا پیرامون موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضوع این بود: «ارزش واقعی انسان به چیست».

برای سنجش ارزش بسیاری از موجودات، معیار خاصی داریم. مثلا معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است. معیار ارزش بنزین به مقدار و کیفیت آن است. معیار ارزش پول پشتوانه آن است؛ اما معیار ارزش انسان‌ها در چیست.

هر کدام از جامعه‌شناسان، سخنانی گفته و معیارهای خاصی ارایه دادند.

هنگامی که نوبت به بنده رسید، گفتم : اگر می‌خواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد، ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق می‌ورزد.

کسی که عشقش یک آپارتمان دو طبقه است، در واقع ارزشش به مقدار همان آپارتمان است. کسی که عشقش ماشینش است، ارزشش به همان میزان است.

اما کسی که عشقش خدای متعال است، ارزشش به اندازه خداست.

علامه فرمودند: من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. وقتی جامعه شناسان سخنان من را شنیدند، برای چند دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند.

هنگامی که تشویق آن‌ها تمام شد، من دوباره بلند شدم و گفتم: عزیزان، این کلام از من نبود، بلکه از شخصی

به نام علی ـ علیه‌السلام ـ است.
آن حضرت در نهج‌البلاغه می­‌فرمایند: «قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ»؛ «ارزش هر انسانی به اندازه چیزی است

که دوست می‌دارد».

وقتی این کلام را گفتم، دوباره به نشانه احترام به وجود مقدس امیرالمؤمنین علی ـ علیه‌‌السلام ـ از جا بلند

شدند و چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاری کردند.

حضرت علامه در ادامه می‌گفتند: عشق حلال به این است که انسان (مثلا) عاشق پنجاه میلیون تومان پول

باشد. حال اگر به انسان بگویند: «آی پنجاه میلیونی!»، چقدر بدش می‌آید؟ در واقع می‌فهمد که این حرف

توهین در حق اوست. حالا که تکلیف عشق حلال اما دنیوی معلوم شد، ببینید اگر کسی عشق به گناه و

معصیت داشته باشد، چقدر پست و بی‌‌ارزش است!

اینجاست که ارزش و مفهوم «ثارالله» معلوم می‌‌شود. ثارالله اضافه تشریفی است؛ خونی که در واقع آنقدر

شرافت و ارزش پیدا کرده که فقط با معیارهای الهی قابل ارزش‌گذاری است و ارزش آن به اندازه خدای

متعال است.

 

 
مرکز خرید

 

مرکز خرید


در یکی از کشورها یک مرکز خرید شوهر وجود داشت که ۵ طبقه بود و دخترها به
 آنجا می رفتند و شوهری برای خود می گرفتند.
شرایط این مرکز خرید این بود هر کس فقط می توانست یک بار از این مرکز خرید
کند و به هر طبقه که می رفت دیگر نمی توانست به طبقه قبل برگردد.

روزی دو دختر به این مرکز خرید رفتند. در طبقه اول نوشته بود این مردان شغل
خوب و بچه های دوست داشتنی دارند دختری که تابلو را خوانده بود گفت از
بی کاری بهتره ولی می خوام ببینم که بالاتری ها چی دارند؟

در طبقه دوم نوشته بود این مردان شغل خوب با حقوق زیاد و بچه های دوست
داشتنی و چهره زیبا دارند. دختر گفت هوم م م طبقه بالاتر چه جوریه؟

طبقه سوم نوشته بود این مردان شغل خوب با درآمد زیاد، بچه های دوست
داشتنی و چهره ای زیبا و درکارهای خانه هم کمک می کنند. دختر گفت وای
ی ی چه قدر وسوسه انگیز ولی بریم بالا تر ببینیم چه خبره؟

طبقه چهارم نوشته بود این مردان شغل خوب با درآمد زیاد، بچه های دوست
داشتنی، چهره ای زیبا، در کارهای خانه به همسر خود کمک می کنند و هدفی
 عالی در زندگی دارند. دختر: وای چه قدر خوب پس چه چیزی ممکنه در طبقه
اخر باشه؟ پس رفتند به طبقه پنجم.

طبقه پنجم: این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند.
از اینکه به مرکز ما آمدید متشکریم روز خوبی را برای شما آرزو می کنیم
 
خوب فکر کنید و درست و به جا تصمیم بگیرید

 
یعقوب لیث
یعقوب لیث



داستان یعقوب لیث:

او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشكیل داده بودند. روزى با

هم نشسته بودند و گپ مى زدند. در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با

فقرا و آدمهایى معمولى سر و كار داریم و قوت لایموت آنها را از چنگشان بیرون مى آوریم؟! بیائید این بار خود را به خزانه سلطان بزنیم كه تا آخر عمر برایمان بس باشد
البته دسترسى به خزانه سلطان هم كار آسانى نبود. آنها تمامى راهها و احتمالات

ممكن را بررسى كردند، این كار مدتى فكر و ذكر آنها را مشغول كرده بود، تا سرانجام بهترین راه ممكن را پیدا كردند و خود را به خزانه رسانیدند
خزانه مملو از پول و جواهرات قیمتى و ... بود. آنها تا مى توانستند از انواع و اقسام طلاجات و عتیقه جات در كوله بار خود گذاشتند تا ببرند. در این هنگام چشم سر

كرده باند به شى ء درخشنده و سفیدى افتاد، گمان كرد گوهر شب چراغ است،

نزدیكش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمك است!
بسیار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پیشانى زد

بطورى كه رفقایش متوجه او شدند و خیال كردند اتفاقى پیش آمد یا نگهبانان خزانه

با خبر شدند. خیلى زود خودشان را به او رسانیدند و گفتند: چه شد؟ چه حادثه اى

اتفاق افتاد؟ او كه آثار خشم و ناراحتى در چهره اش پیدا بود گفت : افسوس كه تمام زحمتهاى چندین روزه ما به هدر رفت و ما نمك گیر سلطان شدیم، من ندانسته

نمكش را چشیدم، دیگر نمى شود مال و دارایى پادشاه را برد، از مردانگى و مروت

به دور است كه ما نمك كسى را بخوریم و نمكدان او را هم بشكنیم و ... 
آنها در آن دل سكوت سهمگین شب، بدون این كه كسى بویى ببرد دست خالى

به خانه هاشان باز گشتند. صبح كه شد و چشم نگهبانان به درهاى باز خزانه افتاد

تازه متوجه شدند كه شب خبرهایى بوده است، سراسیمه خود را به جواهرات

سلطنتى رسانیدند، دیدند سر جایشان نیستند، اما در آنجا بسته هایى به چشم

مى خورد، آنها را كه باز كردند دیدند جواهرات در میان بسته ها مى باشد، بررسى

دقیق كه كردند دیدند كه دزد خزانه را نبرده است و گرنه الآن خدا مى داند سلطان

با ما چه مى كرد و ... 
بالاخره خبر به گوش سلطان رسید و خود او آمد و از نزدیك صحنه را مشاهده كرد،

آنقدر این كار برایش عجیب و شگفت آور بود كه انگشتش را به دندان گرفته و با خود

مى گفت : عجب ! این چگونه دزدى است ؟ براى دزدى آمده و با آنكه مى توانسته

همه چیز را ببرد ولى چیزى نبرده است ؟ آخر مگر مى شود؟ چرا؟... ولى هر جور

كه شده باید ریشه یابى كنم و ته و توى قضیه را در آورم ...
در همان روز اعلام كرد: هر كس شب گذشته به خزانه آمده در امان است او

مى تواند نزد من بیاید، من بسیار مایلم از نزدیك او را ببینم و بشناسم.
این اعلامیه سلطان به گوش سركرده دزدها رسید، دوستانش را جمع كرد و به

آنها گفت : سلطان به ما امان داده است، برویم پیش او تا ببینیم چه مى گوید.

آنها نزد سلطان آمده و خود را معرفى كردند، سلطان كه باور نمى كرد دوباره با

تعجب پرسید: این كار تو بوده ؟ گفت : آرى.
سلطان پرسید: چرا آمدى دزدى و با این كه مى توانستى همه چیز را ببرى ولى

چیزى را نبردى؟
گفت : چون نمك شما را چشیدم و نمك گیر شدم و بعد جریان را مفصل براى

سلطان گفت ...
سلطان به قدرى عاشق و شیفته كرم و بزرگوارى او شد كه گفت : حیف است

جاى انسان نمك شناسى مثل تو، جاى دیگرى باشد، تو باید در دستگاه حكومت

من كار مهمى را بر عهده بگیرى، و حكم خزانه دارى را براى او صادر كرد.
آرى او یعقوب لیث صفاری بود و پس از چند سالى حكمرانى در مسند خود سلسله صفاریان را تاسیس نمود. یعقوب لیث صفاری سردار بزرگ و نخستین شهریار ایرانی

  )پس از اسلام) قرون متوالی است که در آرامگاهش واقع در روستای شاه‌آباد واقع

در 10 کیلومتری دزفول بطرف شوشتر آرمیده است. گفتنی است در کنار این آرامگاه بازمانده‌های شهر گندی شاپور نیز دیده می‌شود

 
4 كلاهبردار نابغه


با 4 كلاهبردار نابغه آشنا شوید


همیشه دانشمندان یا هنرمندان نبوده‌اند كه با انجام كارهایی كه قبلاً كسی آن را
انجام نداده و یا با خلق اثری كه مشابه آن وجود نداشته، به تاریخ پیوسته باشند.
كلاهبرداران هم در تاریخ جایی برای خود دارند. بوده‌اند كسانی كه در دنیا چیزهایی
 را جعل كرده‌اند كه
عقل جن هم به آن نرسیده.
این نوشته كاملا جدی است.
خواهشمندم این چیزها را یاد نگیرید و برای یكبار هم شده اگر چیزی هم بدآموزی
 داشت شما خودتان با نیروی مثبت ذهنی آنرا به یك متن آموزنده تبدیل كنید.
مثلاً اگر كسی میدان آزادی یا تخت جمشید را فروخت یا چیزی را جعل كرد، یا خلاصه
از اینجوركارها! تعجب نكنید.
قبلاً از این اتفاق‌ها افتاده است. مثل فروش برج ایفل به وسیله ویکتور لوستیگ، ملقب
به سلطان کلاهبرداران تاریخ!


 

1- ویكتور لوستیگ (Victor Lustig)
سلطان كلاهبرداران تاریخ، مردی كه برج ایفل را فروخت، مسلط به پنج زبان زنده‌ دنیا، صاحب 45 اسم مستعار با سابقه بیش از 50 بار بازداشت آن هم فقط در كشور آمریكا، مردی كه می‌توانست زیرك ‌ترین قربانیانش را نیز گول بزند، در سال 1890 در بوهمیا
(كشور كنونی چك) در یك خانواده متوسط به دنیا آمد و در سال 1960 به آمریكا رفت.
سالی كه بازار سهام به شدت رشد می‌كرد و به نظر می‌رسید كه همه روز ‌به ‌روز
پولدار‌تر می‌شوند و لوستیگ آنجا بود كه از این موضوع سود برد.
در سال 1925 و پس از انجام چندین فقره كلاهبرداری بی‌عیب ونقص و پرسود، ویكتور
 به فرانسه و شهر پاریس رفت و در آنجا شاهكار خود را اجرا كرد. فروختن برج ایفل!
ایده این كلاهبرداری بعد از خواندن یك مقاله كوچك در روزنامه به ذهن ویكتور رسید.
 در این مقاله آمده بود كه برج ایفل نیاز به تعمیر اساسی دارد و هزینه این كار برای
دولت كمرشكن خواهد بود.
دینگ! زنگی در سر ویكتور صدا كرد و بلافاصله دست به كار شد. ابتدا اسناد و مداركی تهیه كرد كه در آنها
 خود را به عنوان معاون ریاست وزارت پست و تلگراف وقت جا زد و در نامه‌هایی با سربرگ‌های جعلی،
 شش تاجر آهن معروف را به جلسه‌ای دولتی و محـرمانه در هتل كــرئون (
Creon) كه محلی شناخته شده برای قرار‌های دیپلماتیك و مهم بود، دعوت كرد.
شش تاجر سر وقت در سوئیت مجلل ویكتور حاضر بودند.
ویكتور برای آنها توضیح داد كه دولت در شرایط بد مالی قرارگرفته است و تأمین
 هزینه‌های نگه‌داری برج ایفل عملاً از توان دولت خارج است. بنابراین او از طرف
 دولت مأموریت دارد كه در عین تألم و تأسف، برج ایفل را به فروش برساند و بهترین مشتریان به نظر دولت تجار امین و درستكار فرانسوی هستند و از میان این تجار
شش نفر دعوت شده به جلسه مطمئن‌ترین افرادند. ویكتور تأكید كرد به دلیل احتمال مخالفت عمومی، این مسئله تا زمان قطعی شدن معامله مخفی نگه داشته
خواهد شد.
فروش برج ایفل در آن سال‌ها زیاد هم دور از ذهن نبود.
این برج در سال 1889 و برای نمایشگاه بین‌المللی پاریس طراحی و ساخته شده
بود و قرار بر این نبود كه به صورت دائمی باشد. در سال 1909 برج به‌خاطر این‌كه با ساختمان‌های دیگر شهر همچون كلیساهای دوره گوتیك و طاق نصرت هماهنگی نداشت، به محل دیگری منتقل شده بود و آن زمان وضعیت مناسبی نداشت.
چهار روز بعد خریداران پیشنهاد خود را به مأمور دولت ارائه كردند. ویكتور به دنبال
 بالاترین رقم نبود، ‌او از قبل قربانی خود را انتخاب كرده بود؛ مردی كه نامش در كنار
ویكتور در تاریخ جاودانه شد! بله: آندره پواسون
.Andre Poisson
در بین آن شش نفر، آندره كم‌سابقه‌ترین بود و امیدوار بود كه با برنده شدن در این
مناقصه، یك‌شبه ره صدساله را طی كند و كلاهبردار باهوش به خوبی متوجه این
 موضوع شده بود.
ویكتور به آندره اطلاع داد كه در مناقصه برنده شده است و اسناد جهت امضا و تحویل
برج در هتل آماده امضاست.
اما همان‌طور كه تاجر عزیز می‌داند، زندگی مخارج بالایی دارد و او یك كارمند ساده
 بیش نیست و در این معامله پر سود با اعمال نفوذ خود توانسته است ایشان را برنده كند و...
آندره به خوبی منظور ویكتور را فهمید! پس از پرداخت رشوه، اسناد معامله امضا شد
و آندره پواسون پس از پرداخت وجه معامله، صاحب برج ایفل شد!
فردای آن روز وقتی آندره و كارگرانش به جرم تخریب برج ایفل توسط پلیس بازداشت شدند، ویكتور لوسینگ كیلومترها از پاریس دور شده بود. در حالی كه در یك جیبش
پول فروش برج بود و در جیب دیگرش رشوه!


2-هان ون میگه‌رن (Han Van Meegeren)
نقاش و كپی‌كننده آثار هنری، باهوش‌ترین و زبردست‌ترین جاعل تابلوهای نقاشی،
مردی كه سر نازی‌های آلمانی كلاه گذاشت، مردی كه اگر كلاهبردار نمی‌شد،
بی‌شك یكی از مهم‌ترین نقاشان قرن بیستم بود، در سال 1889 در هلند به دنیا آمد.
از كودكی عاشق رنگ‌ها بود و در جوانی با تأثیر از نقاشی‌های دوره طلایی هلند،
تابلوهای زیادی خلق كرد.
اما منتقدان، آثار او را بی‌روح و تقلیدی و تكراری نامیدند و میگه‌رن سرخورده از این
برخورد و برای اثبات توانایی‌هایش به منتقدان تصمیم گرفت كه آثار بزرگان دوره طلایی همچون فرانس هالس (
Frans Hals) و ورمیه را كپی كند.
میگه‌رن با پشتكار زیاد فرمول رنگ‌های قدیمی و نحوه ساخت بوم‌های آن زمان را
پیدا كرد.
او كار را شروع كرد و آن ‌قدر ماهرانه این كار را انجام داد كه تیزبین‌ترین كارشناسان
 نیز از تشخیص بدلی بودن آثار ناتوان بودند و میگه‌رن با اطمینان كامل، در نقش یك
 دلال، تابلوهایش را به‌عنوان آثار كشف‌شده دوره طلایی به مجموعه‌داران و گالری‌ها ‌فروخت. در همین دوران بود كه اروپا درگیر جنگ جهانی دوم شد.
یكی از مشتریان پر و پا قرص او، مارشال گورینگ از سران درجه اول حزب نازی
 آلمان بود كه علاقه فراوانی به آثار نقاشان هلندی داشت و تعداد زیادی از كارهای میگه‌رن را به مجموعه خود اضافه كرد.
اما زمانه بازی دیگری را در سر داشت. آلمان‌ها در جنگ شكست خوردند و میگه‌رن
به جرم فروش میراث فرهنگی هلند به نازی‌ها بازداشت و در دادگاه متهم به خیانت
 به وطن شد كه مجازاتش اعدام بود.
میگه‌رن در دادگاه واقعیت را ابراز كرد، اما هیچ‌كس حرف‌هایش را باور نكرد. تابلوهای جعلی در دادگاه توسط كارشناسان مورد بازبینی قرار گرفت و همگی بر اصل بودن
 آنها صحه گذاشتند.
هیچ‌كس باور نمی‌كرد كسی بتواند با چنین دقت و ظرافتی این آثار را جعل كند.
میگه‌رن از دادگاه درخواست كرد كه وسایل مورد نیازش را در اختیارش بگذارند تا در
 حضور همه، یكی از آثار دوره طلایی را جعل كند!
میگه‌رن از اتهام خیانت تبرئه شد، اما به جرم جعل آثار هنری به زندان محكوم شد
 و چند سال بعد درگذشت.

میگه‌رن به‌عنوان یك كلاهبردار در كار خود موفق بود، اما مشتری اصلی او گورینگ

از او زیرك‌تر بود. اسكناس‌هایی كه گورینگ در ازای تابلوها به میگه‌رن می‌داد همگی

تقلبی بودند!

 

3- فرانك ویلیام آباگ ‌نیل (Frank William Abagnale)
صاحب كلكسیونی از انواع كلاهبرداری‌ها، قاضی، خلبان، جراح و استاد دانشگاه!
و كسی كه زندگی‌اش دستمایه ساخت فیلم «اگه می‌تونی منو بگیر»
 (
Catch Me If You Can) شد، در سال 1948 در آمریكا به دنیا آمد.
وقتی او 14 ساله بود، پدر و مادرش از یكدیگر جدا شدند و این ضربه روحی بزرگی
برای فرانك بود.
دو سال بعد از خانه فرار كرد و به نیویورك رفت و در آنجا بود كه فهمید برای امرار
معاش چاره‌ای به‌جز كلاهبرداری ندارد.
پس از مدت كوتاهی او به یكی از حرفه‌ای‌ترین جاعلان چك بدل شد و چنان در كار
 خود مهارت پیدا كرد كه هیچ بانكی قادر به تشخیص جعلی بودن چك‌های او نبود.
فرانك برای آن‌كه بتواند بدون پرداخت پول بلیت با هواپیما سفر كند، ‌با جعل كارت‌های شناسایی و مدرك خلبانی، ‌خود را به عنوان خلبان خط هوایی پان‌امریكن جا زد و از
 امتیاز خلبان‌ها برای مسافرت مجانی استفاده كرد.
این موضوع لو رفت، اما قبل از آن‌كه دست پلیس به او برسد، به شهر جورجیا فرار كرد
 و با هویت جعلی تازه‌ای، به عنوان یك دكتر در یك آپارتمان ساكن شد.
ااز قضا در همسایگی فرانک یک دکتر واقعی زندگی می کرد و به فرانک پیشنهاد داد
 تا در بیمارستان شهر، مشغول به کار شود و فرانک این پیشنهاد را پذیرفت و
11 ماه
به عنوان متخصص جراحی اطفال در آن بیمارستان به درمان بیماران پرداخت!
پس از آن به شهر لوئیزیانا رفت و با جعل مدرك حقوق از دانشگاه هاروارد به عنوان دادستان در دادگاه محلی لوئیزیانا استخدام شد. او پس از چندماه توسط یكی از فارغ‌التحصیلان واقعی هاروارد شناخته شد، اما قبل از آن‌كه دستگیر شود، از آنجا
به ایالت یوتا گریخت و با جعل مدرك دانشگاه كلمبیا،
در دانشگاه بریگام در رشته جامعه‌شناسی شروع به تدریس كرد!
او سرانجام در سال 1969 در فرانسه دستگیر شد و زمانی كه پلیس فرانسه این
موضوع را اعلام كرد، 26 كشور خواستار محاكمه او در كشورشان شدند!
فرانك به آمریكا منتقل شد و در آنجا به 12 سال زندان محكوم شد، ولی پس از
گذراندن پنج سال آزاد شد.
فرانك آباگ ‌نیل هم‌اكنون به‌عنوان كارشناس خبره جعل اسناد و چك با پلیس آمریكا همكاری می‌كند و با تأسیس شركت آباگ‌نیل و شركا به بانك‌ها نیز مشاوره می‌دهد!


4-حسین.ك (Hoseyn.k)
كلاهبردار وطنی، مردی كه كاخ دادگستری را فروخت، حدود 70 سال پیش در
شهریار متولد شد.
ح.ك مردی بی‌سواد ولی باهوش بود و بی‌تردید اگر تحصیلات مناسبی داشت، به یكی
 از بزرگان ادب و علم كشور بدل می‌شد. اما او از جوانی به راهی غیر از آن كشیده
شد.
حسین.ك با كلاهبرداری‌های كوچك روزگار می‌گذراند، اما این كارها برای مردی با
هوش او كارهایی كوچك محسوب می‌شدند.
تا این‌كه یك روز طعمه بزرگ‌ترین كلاهبرداری خود را در جلوی در سفارت انگلیس
شكار كرد؛
دو توریست آمریكایی كه به دنبال خرید یك هتل در ایران بودند.
ح.ك آنها را به دفترش كه در خیابان گیشا بود دعوت كرد و در آنجا به آنها پیشنهاد
 خرید یك ساختمان بزرگ و مجلل را به قیمت بسیار مناسب داد.
این ساختمان، كاخ دادگستری بود كه در خیابان خیام قرار داشت و هنوز هم به عنوان ساختمان دادگستری از آن استفاده می‌شود. قرار بازدید از كاخ برای فردای آن روز گذاشته شد و ح.ك همان روز عصر به آنجا رفت و با تطمیع اتاقدار وزیر وقت دادگستری، دفتر كار وزیر را برای مدت یك‌ساعت اجاره كرد.
فردای آن روز قبل از آمدن مشتری‌ها، 200 جفت دمپایی پلاستیكی تهیه كرد و
جلوی در اتاق‌های كاخ كه یك ساختمان اداری محسوب می‌شد و در آن ساعت
خالی بود، گذاشت. به اتاق وزیر رفت و منتظر شكارهایش شد.
آمریكایی‌ها سروقت آمدند و ح.ك به عنوان صاحب آن عمارت، تمام ساختمان را به
 آنها نشان داد و وقتی مشتری‌ها درخواست دیدن داخل اتاق‌ها را داشتند،‌ به بهانه
 بودن مسافران و با نشان دادن دمپایی‌ها، آنها را منصرف می‌كرد.
مشتریان ساختمان را پسندیدند و به پول رایج آن زمان 500 هزار تومان به ح.ك پرداخت كردند و خوشحال از این معامله پرسود، برای تحویل ساختمان 10 روز دیگر مراجعه
 كردند.
اما همان‌جا بود كه فهمیدند چه كلاه بزرگی بر سرشان رفته است.
ح.ك همان روز معامله، به مصر فرار كرد و بعد از چند ماه زندگی در آنجا، به ایران
بازگشت. اما در ایران بازداشت و به زندان محكوم شد و چند سال بعد از وقوع انقلاب اسلامی فوت كرد.
ح.ك یك كلاهبردار ذاتی بود،‌حتی در زندان!

او تلویزیون زندان را به یكی از زندانیان به قیمت 100 تومان فروخت و وقتی آن

زندانی

بعد از آزادی تلویزیون را زیر بغل زد و می‌خواست آن را با خود ببرد، فهمیده بود كه

چه كلاهی بر سرش رفته و مضحكه بقیه شده است!

 
ضرب المثل درباره ازدواج

 

در باره ازدواج



شوخی و ضرب المثل درباره ازدواج ارسال به دوست

از میان ضرب المثل های ملل مختلف و همین طور سخنان شخصیت های بزرگ جهان پیرامون ازدواج شصت مورد را

انتخاب كرده ایم. بسیاری از این حرف ها جنبه شوخی و مزاح دارد اما تعداد دیگری از آنها شاید وصف حال من و شما

باشد! همین طور قسمت دیگری از این گفته ها می تواند برای عده ای حكم كلید راهنما را داشته باشد.
1-هنگام ازدواج بیشتر با گوش هایت مشورت كن تا با چشم هایت.(ضرب المثل آلمانی) 2- مردی كه به خاطر " پول " زن

می گیرد، به نوكری می رود. (ضرب المثل فرانسوی) 3- لیاقت داماد، به قدرت بازوی اوست. (ضرب المثل چینی) 4- زنی

سعادتمند است كه مطیع " شوهر" باشد. (ضرب المثل یونانی) 5- زن عاقل با داماد " بی پول " خوب می سازد. (ضرب المثل انگلیسی) 6- زن مطیع فرمانروای قلب شوهر است. (ضرب المثل انگلیسی) 7- زن و شوهر اگر یكدیگر را بخواهند در

كلبه ی خرابه هم زندگی می كنند. (ضرب المثل آلمانی) 8- داماد زشت و با شخصیت به از داماد خوش صورت و بی لیاقت.

(ضرب المثل لهستانی) 9- دختر عاقل، جوان فقیر را به پیرمرد ثروتمند ترجیح می دهد. (ضرب المثل ایتالیایی) 10-داماد كه

نشدی از یك شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای. (ضرب المثل فرانسوی) 11- دو نوع زن وجود دارد؛ با یكی

ثروتمند می شوی و با دیگری فقیر. (ضرب المثل ایتالیایی) 12- در موقع خرید پارچه حاشیه آن را خوب نگاه كن و در موقع

ازدواج درباره مادر عروس تحقیق كن. (ضرب المثل آذربایجانی) 13- برا ی یافتن زن می ارزد كه یك كفش بیشتر پاره كنی.

(ضرب المثل چینی) 14- تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصیل انتخاب كن. (ضرب المثل چینی) 15- اگر خواستی

اختیار شوهرت را در دست بگیری اختیار شكمش را در دست بگیر. (ضرب المثل اسپانیایی) 16- اگر زنی خواست كه تو به

خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار. (ضرب المثل تركی) 17- ازدواج مقدس ترین قراردادها محسوب می شود. (ماری آمپر) 18- ازدواج مثل یك هندوانه است كه گاهی خوب می شود و گاهی هم بسیار بد.

(ضرب المثل اسپانیایی) 19- ازدواج، زودش اشتباهی بزرگ و دیرش اشتباه بزرگتری است. (ضرب المثل فرانسوی)

20- ازدواج كردن وازدواج نكردن هر دو موجب پشیمانی است. (سقراط ) 21- ازدواج مثل اجرای یك نقشه جنگی است كه

اگر در آن فقط یك اشتباه صورت بگیرد جبرانش غیر ممكن خواهد بود. (بورنز) 22- ازدواجی كه به خاطر پول صورت گیرد، برای

پول هم از بین می رود. (رولاند) 23- ازدواج همیشه به عشق پایان داده است. (ناپلئون) 24- اگر كسی در انتخاب همسرش

دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است. (محمد حجازی) 25- انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نیست، ولی می توانیم مادر

شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنیم. (خانم پرل باك) 26- با زنی ازدواج كنید كه اگر " مرد " بود، بهترین دوست شما

می شد. (بردون) 27- با همسر خود مثل یك كتاب رفتار كنید و فصل های خسته كننده او را اصلاً نخوانید. (سونی اسمارت)

28- برای یك زندگی سعادتمندانه، مرد باید " كر " باشد و زن " لال ". (سروانتس) 29- ازدواج بیشتر از رفتن به جنگ " شجاعت

" می خواهد. (كریستین) 30- تا یك سال بعد از ازدواج، مرد و زن زشتی های یكدیگر را نمی بینند. (اسمایلز) 31- پیش از

ازدواج چشم هایتان را باز كنید و بعد از ازدواج آنها را روی هم بگذارید. (فرانكلین) 32- خانه بدون زن ، گورستان است. (بالزاك)

33- تنها علاج عشق، ازدواج است. (آرت بوخوالد) 34- ازدواج پیوندی است كه از درختی به درخت دیگر بزنند، اگر خوب گرفت

هر دو " زنده " می شوند و اگر " بد " شد هر دو می میرند. (سعید نفیسی) 35- ازدواج عبارتست از سه هفته آشنایی،

سه ماه عاشقی ، سه سال جنگ و سی سال تحمل! (تن) 36- شوهر " مغز" خانه است و زن " قلب " آن. (سیریوس) 37-

عشق ، سپیده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق. (بالزاك) 38- قبل از ازدواج درباره تربیت اطفال شش نظریه داشتم،

اما حالا شش فرزند دارم و دارای هیچ نظریه ای نیستم. (لرد لوچستر) 39- مردانی كه می كوشند زن ها را درك كنند، فقط

موفق می شوند با آنها ازدواج كنند. (بن بیكر) 40- با ازدواج، مرد روی گذشته اش خط می كشد و زن روی آینده اش.

(سینكالویس) 41- خوشحالی های واقعی بعد از ازدواج به دست می آید. (پاستور) 42- ازدواج كنید، به هر وسیله ای كه

می توانید. زیرا اگر زن خوبی گیرتان آمد بسیار خوشبخت خواهید شد و اگر گرفتار یك همسر بد شوید فیلسوف بزرگی

می شوید. (سقراط) 43- قبل از رفتن به جنگ یكی دو بار و پیش از رفتن به خواستگاری سه بار برای خودت دعا كن. (یكی از دانشمندان لهستانی) 44- مطیع مرد باشید تا او شما را بپرستد. (كارول بیكر) 45- من تنها با مردی ازدواج می كنم كه عتیقه شناس باشد تا هر چه پیرتر شدم، برای او عزیزتر باشم . (آگاتا كریستی) 46- هر چه متأهلان بیشتر شوند، جنایت ها

كمتر خواهد شد. (ولتر) 47- هیچ چیز غرور مرد را به اندازه ی شادی همسرش بالا نمی برد، چون همیشه آن را مربوط به

خودش می داند. (جانسون) 48- زن ترجیح می دهد با مردی ازدواج كند كه زندگی خوبی نداشته باشد، اما نمی تواند مردی

را كه شنونده خوبی نیست، تحمل كند. (كینهابارد) 49- اصل و نسب مرد وقتی مشخص می شود كه آنها بر سر مسائل

كوچك با هم مشكل پیدا می كنند. ( شاو) 50- وقتی برای عروسی ات خیلی هزینه كنی ، مهمان هایت را یك شب خوشحال

می كنی و خودت را عمری ناراحت! (روزنامه نگار ایرلندی) 51 – هیچ زنی در راه رضای خدا با مرد ازدواج نمی كند. (ضرب المثل اسكاتلندی) 52 – با قرض اگر داماد شدی با خنده خداحافظی كن. (ضرب المثل آلمانی) 53 – تا ازدواج نكرده ای نمی توانی

درباره ی آن اظهار نظر كنی. (شارل بودلر) 54 – دوام ازدواج یك قسمت روی محبت است و نه قسمتش روی گذشت از خطا.

(ضرب المثل اسكاتلندی) 55 – ازدواج پدیده ای است برای تكامل مرد. (مثل سانسكریت) 56 – زناشویی غصه های خیالی

و موهوم را به غصه نقد و موجود تبدیل می كند. (ضرب المثل آلمانی) 57 – ازدواج قرارداد دو نفره ای است كه در همه دنیا

اعتبار دارد. (مارك تواین) 58 – ازدواج مجموعه ای ازمزه هاست هم تلخی و شوری دارد. هم تندی و ترشی و شیرینی و بی مزگی. (ولتر)

 
خر ما از کره گی دم نداشت

 

خر ما از کره گی دم نداشت



Iran Eshgh Group !

مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده.
مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ).
دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !”
مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت.
خود را به خانه ایی درافکند.
زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ).
از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ).
خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد.

مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی

خانه داشت.
جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد،

چنان که بیمار در جای بمُرد.
پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست !

مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند.
پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد.
او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !

مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “.
قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود.
چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد،

مدعیان را به درون خواند .

نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم .
قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست.
باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !

جوانِ پدر مرده را پیش خواند .
گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است.
به طلب قصاص او آمده ام.
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.
حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه

جانش را بستانی !
و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد !

چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت : قصاص شرعاً هنگامی جایز است

که راهِ جبران مافات بسته باشد.
حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران

کند. طلاق را آماده باش !
مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید .

قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست !
صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :مرا شکایتی نیست.
محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کره گی دُم نبوده است

 
حاضر جوابي دختر كوچولو



دختر کوچولو


(حاضر جوابی های دختر کوچولو ها)

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.
معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجودى پستاندارعظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ
نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.
معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.
************ ********* ********* ********* **
یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.
ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.
از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟
مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی،
یکى از موهایم سفید مى‌شود.
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ
سفید شده!
************ ********* ********* ******
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد.
معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند.
معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به
 این عکس نگاه کنید و
بگوئید : این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله.
یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده.
************ ********* ********* ********* ********
معلم داشت جریان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى این که موضوع
 براى بچه‌ها روشن‌تر
شود گفت بچه‌ها! اگر من روى سرم بایستم، همان طور که مى‌دانید خون در
سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود.
بچه‌ها گفتند: بله
معلم ادامه داد: پس چرا الان که ایستاده‌ام خون در پاهایم جمع نمى‌شود؟
یکى از بچه‌ها گفت: براى این که پاهاتون خالى نیست      
 نسخه مناسب برای چاپ